فرصتی نیست ،

باید سریعتر خودم را پیداکنم


نویسنده : پریسا ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱٠/۳٠
تگ های این مطلب:روز نوشت



 

گاهی حافظه باید پاک شود تا آدم بتواند دوباره اشتباه کند.

 

 

عباس معروفی


نویسنده : پریسا ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱٠/۳٠
تگ های این مطلب:تعطیلات


 امسال هم مثل هر سال از یک هفته قبل از شب یلدا مرتب تلفن می کرد می گفت پری دریایی یادت باشه منتظرتونم چشم به راهتونم یه وقت یادتون نره  .

-چشم بابابزرگ قربون چشمات برم.

از در حیاط که وارد شدم پریدم توبغلش گم شدم عاشق جثه مردونه اش و ذلف برفی اش ام.

-بابایی شب یلدات مبارک

بفرمایید بابا جون قدم رو تخم چشمام گذاشتین.

از پله های درگاهی میرم پایین وارد حیاط میشم شمعدونی های کنار حیاط به صف لبخند میزنن به من. ، وای خدای من بوی خاک خیس دیوونم میکنه ، بابایی حیاط رو شسته باغچه رو آب داده، حوضش رو پر ازآب کرده کنار حوض میشینم به ماهی قرمز ها سلام میکنم

-بابا جان بیا ببین این توت ها امسال چه باری داده ، دو تا ظرف  براتون چیدم گذاشتم اونجا ببرین با خودتون. اشاره می کنه به گوشه حیاط

پنچ شش تا سطل بزرگ میبینم

بابا دوتاشم برا خاله رویا ببر بچم نتونست بیاد امشب 

-بابا انقدر امسال برکت داشت که گفتم همسایه ها هر کی دوست داره بیاد توت بچینه یه کم بارش سبک شه خمیده شده  طفلی از سنگینی

 

- این چیه بابایی  این جدیده؟!!!!

- اینو از وسط خیابون پیدا کردم  میبینی پدر جان ! لامروت ها نهال سیب رو انداخته بودن گوشه خیابون ، این گیاه جون داره میفهمه پدر جان ،نامرد های روزگار! آوردم کاشتم طفلی رو  ببین تو همین مدت چه همه سیب داده.

 

-پدر جون یادش بخیر اون موقع که معماری این خونه رو انجام میدادم شاگردی بابام رو می کردم اون روزا بابام گچبری های کاخ سعد آباد رو  هم انجام میداد پدرم می گفت این درخت ها ریشه می دوونن قطور میشن  کنار هم اذیت میشن تو یه باغچه نکارشون اما گوش نکردم جوون بودم و خام بودم .حالا که این دو تا درخت هم مثل خودم پیر شدن باباجون دوست دارن سایه اشون بزرگ و بزرگ تر برا همه بشه اما روزگار نگذاشته، بابا روزگار بین آدم ها خیلی فاصله انداخته .بابا جون بفرمایید تو سرده هوا...

پام میره روی یکی از توت هایی که از درخت رو زمین افتاده.از پله های ورودی میرم بالا

همون لحظه دو تا کبوتر از تو لونه ای که تو گودی دیوار درست کردن بال می کشن میرن -

بفرمایید داخل پدر جان، خیلی خوش اومدین ، خیلی صفا آوردین.

و همین یک روز کافی بود که من تا یک هفته شاد تر از همیشه باشم.

 

پ. ن: همه این لحظه ها را امسال و هر سال داشتم اگر پدر بزرگم را سال 81 به خاطر بیمار ریوی از دست نداده بودم.

 

 


نویسنده : پریسا ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
تگ های این مطلب:ذهن نوشت



 

رشد متوازن


نویسنده : پریسا ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
تگ های این مطلب:ذهن نوشت



 

کار هوشمندانه!!!

فاکتوری که باید در خودم تقویت کنم.

پ.ن: عاشق ارزیابی شدنم اونم از نوع 360 درجه اش


نویسنده : پریسا ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
تگ های این مطلب:شرح حال


 

 هزاران بار گوش می دهم و سیر نمی شوم

گوش های من چیزی جز توصیف لطیف و عمیقی  از یک عشقبازی را  نمی شنود

 

 

 

 

 

 

 

 

تو

به من گفتی تا که دل دریا کن،

                          بند گیسو وا کن


                                 سایه‌ها رویا با 

                                               بوی گل‌ها

 که بوی گل،

            ناله مرغ شب

                         تشنگی‌ها بر لب


                                 پنجه‌ها در گیسو،

                                              عطر شب‌بو

 
                بزن غلطی اطلسی‌ها را

                            برگ افرا در

                              باغ رویاها

                             بلبلی می‌خواند

                             سایه‌ای می‌ماند،

                              مست و تنها ...

        

                   نگاه تو شکوه‌ی آه تو

                       هرم دستان تو


                         گرمی جان تو

                          با نفس‌ها


به من گفتی تا که دل دریا کن،

                             بند گیسو وا کن ابر باران‌زا شب، بوی دریا


به ساحل‌ها، موج بی‌تابی را   در قدم‌های پا،  در وصال رویا گردش ماهی‌ها، بوسه ماه ...

 


نویسنده : پریسا ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱٠/۱۱


Yesterday when I was young
The taste of life was sweet like rain upon my tongue,
I teased at life as if it were a foolish game
The way an evening breeze would tease a candle flame,
The thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned
I always built to last on weak and shifting sand,
I lived by night and shunned the naked light of day
And only now I see how the years have run away
Yesterday when I was young
There were so many songs that waited to be sung,
So many wild pleasures that lay in store for me
And so much pain my dazzled eyes refused to see,
I ran so fast that time and youth at last ran out and
I never stopped to think what life was all about,
And every conversation that I can recall
Concerned itself with me, and nothing else at all.
Yesterday the moon was blue
And every crazy day brought something new to do,
And I used my magic age as if it were a wand
And never saw the waste and emptiness beyond,
The game of love I played with arrogance and pride
And every flame I lit so quickly, quickly died
The friends I made all seemed, somehow, to drift away
And only I am left on stage to end the play.
Yesterday when I was young
There were so many songs that waited to be sung,
So many wild pleasures lay in store for me
And so much pain my dazzled eyes refused to see,
There are so many songs in me that won't be sung
Cause I feel the bitter taste of tears upon my tongue
And the time has come for me to pay for yesterday
When I was young

پ.ن.شدیدن حس نزدیکی  با حال و هوای من دارد


نویسنده : پریسا ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٩/٢٩
تگ های این مطلب:لیریک


 اینجا  روی زمین پذیرایی پاهام رو دراز کردم ، وگرمای لپ تاپ  پاهام  رو نوازش میده ، نور زرد آباژور سمت چپم و صدای جریق جریق شومینه داره خستگی روز رو نرم نرمک از تنم در میاره ،

احساس می کنم دیدن سایه سرم  که سمت راستم رو زمین افتاده  و  حتی سایه چتری هام  و بازوهای باریکم توی سارافون منو به خودم نزدیک تر میکنه

مامان شتاب زده سوییچش رو از رو میز بر می داره ،  خداحافظی می کنه بره ولنجک پیاده روی ، نگهش می دارم ، از جام می پرم شال بافت  آبی جدیدم رو می آرم با شال سفیدش عوض می کنم ، دیرش شده ، دوباره نمی ذارم بره ، می دوم  سایه آبی آسمانی ام رو می آرم پشت پلک های نرمش می کشم ، لپش رو بوس میکنم  در رو پشت سرش می بندم ... ذوباره در رو باز می کنم و چهره اش رو تو شال آبی تا آخرین لحظه پایین رفتن از پله تماشا می کنم .

بر می گردم کنار نور بی جون و زرد رنگ آباژور پذیرایی و لپ تاپم  رو روی پاهام می ذارم.


نویسنده : پریسا ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٩/٢٧
تگ های این مطلب:زندگی



 

نگاه کردم به سایت بی بی سی و عکس پایور رو دیدم سریع کلیک کردم ترسیدم نکنه اتفاقی براش افتاده باشه...
باز شد و چشمم به مضرابش افتاد و دیدم که  دو سال پیش یعنی سال88 اونو از دست دادیم

یعنی من این دوسال چقدر از خودم دور شدم که حتی نفهمیدم فرامرز پایور از دنیا رفته و.... گذشت اما من مراسمش شرکت نکردم باورم نمیشه.
سریع سرچ کردم مجید کیانی..


نویسنده : پریسا ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٩/٢۱
تگ های این مطلب:زندگی



 

و یک امتیاز مثبت برای خودم ! :)

my palace.

نوشته شده در آخرین روز تعطیلات

 


نویسنده : پریسا ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٩/۱۸
تگ های این مطلب:روز نوشت


 هر چه به ذهنم می رسید انجام دادم تا شاید  تحملم را بیشتر کنم یا سنگینی  بار این روز هایم را کمرنگ کنم   ، اما نشد، هایلایت جدید و لباس اسکی و باشگاه جدید و جدا شدن از فضاهای تکراری و ... هیچکدام جواب نداد مشکل  ریشه ای تر از این حرف ها بود

مشکل از فراموشکار بودن خودم بود  

تشکر می کنم از  یادآوری  به موقع  همکار عزیزم  

انگار فراموش کرده بودم همیشه و  همیشه و برای به دست آوردن هر چیز کوچکی باید جنگید.

"خودت  اگر نجنگی ، دنیا  هرگز در پی این نیست که آیا تو به حقت میرسی یا نه؟"

برای تغییر دادن شرایط باید از خودم شروع کنم

 


نویسنده : پریسا ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٩/۱۱



 

my nose pressed up against the window pains.

shierey bassey


نویسنده : پریسا ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۸/۳٠



8

بازگشتی وجود ندارد جانم!

طنابی که گسسته شد  با گره  پیوند نمی خورد...


نویسنده : پریسا ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۸/۳٠


باید

باید

باید

دستانم را بر زانوانم قرار دهم و دوباره از جا بلند شوم

 

برایم دعا کنید

روز های سختی دارم تا ده روز آینده

 

پ . ن :شل ازت ممنونم که این روز ها بیش از پیش در کنارم هستی


نویسنده : پریسا ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۸/٢٤
تگ های این مطلب:روز نوشت


   دلم آغوشی می خواهد که در آن گم شوم  چهره ام را بر شانه اش بفشارم ، پنجه در موهایم بکشد و آرامشم ببخشد . آغوشی که به عطرش بتوانم عادت کنم.شانه های که بتوانم به آن اعتماد کنم...

 


نویسنده : پریسا ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۸/٢۱


می اندیشم به عمق لحظه ها ؛ به وسعت ثانیه ها به ژرفای روح ها و  این که به چه بسیاری از افکار تعلق ندارم و دویاره این منم که صادقانه زندگی می کنم  و این منم که قدرت می گیرم در تنهایی اجتناب ناپذیر نوع بشر
زنگ مدرسه در گوشم می نوازد ؛از دور صدای زنگ مدرسه ، دنگ دنگ و دوباره به یاد فراموشی های خردسالی ام ، به نرمی احساس سبک بالی ام و این فکر که همواره با من است بر می گردم ...من یک ذره ای از دنیای به این وسعت هستم
ذره ای با مسیر نا مشخص با همه خواستن ها و نخواستن هایش حرکت می کند و در دل تاریکی می رود
و می رود و می رود
و هر تک ستاره ای در آسمان یادآور این ذره است



نویسنده : پریسا ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۸/٢۱


این روز های لعنتی شلوغ اگر بسیار به من بیاموزد یک چیز را از من می گیرد و آن خلوتی است که با خودم داشتم که نبودنش سخت آزارم می دهد ،  لحظه هایی که به من تعلق داشت و اینکه ... به کجا می روم .گاه درونم شکوه می کند  زدستم که آهای من کجای روزهایت جای دارم ؟ چرا چونان زیستی که بیانگارم فراموشم کرده ای؟ دستی بر سرش می کشم و چون طفلی آرام اش می کنم  "کمی صبر کن ، فقط کمی ...".

پ.ن : ثانیه شماری می کنم بار تزم را زودتر زمین بگذارم.


نویسنده : پریسا ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٧/٢
تگ های این مطلب:زندگی


و هر چه زندگی را کمتر جدی می گیرم خوشحال ترم

یادش یه خیر معلم ادبیات ام می گفت کنکور یک شوخی بزرگه و چقدر این جمله اش در من موثربود  حتی سر جلسه کنکور و من کنکور را گذراندم ...

 اما سال ها گذشت تا آموختم که  زندگی یک شوخی بزرگ است!


نویسنده : پریسا ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٦/٧
تگ های این مطلب:شرح حال


 

پس از هشت ماه دوباره دیدمت و به چشمانت نگریستم ، دیگر هیچ در آن چشمان ندیدم ، باورم نمی شد انگار نه انگار روزی بزرگترین دلخوشی ام گره خوردن نگاهم به نگاه تو بود و بزرگترین نگرانی ام ناخوشخالی ات  ...

دیگر هیچ کدام  را ندیدم نه نگاهت نه نگرانی ات و نه خوشحالی ات  و نه حتی دود سیگارت آزارم داد ، تنها عابری بودی مانند همه عابرها که  هر روز از کنارم می گذرند و برایم مانند همند....  مطمئن شدم که آنچه فکر کرده بودم  و تصمیم گرفته بودم درست بود.

raining ,washing my soul


نویسنده : پریسا ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٥/٢٥
تگ های این مطلب:شرح حال


 

 

یک سال دیگر از نوبت زندگی ام گذشت چند سال قبل خودم را مرور می کنم به تفاوت های خودم که  نگاه می کنم گاه خنده ام می گیرد از خامی ها و کودکانه بودنم ...  خوشحالم که امروز هوشیاری بیشتری نسبت به خودم و عواطفم پیدا کردم و بارهای سنگینی را آزاد کردم که اگر در این سن به آنها پی نمی بردم باید سال ها با خودم می کشیدمشان.

احساس خوبی دارم که می توانم دوست داشتنی باشم از داشتن این همه دوستان و آشنایان مهربانی که لطف زیاد نسبت به من داشتند و تولدم را با کارت و پیامک و تلفن و ایمیل و حضورا" ... تبریک گفتند واقعا" خوشحال شدم.

جالب اینکه امسال به نظرم مناسبت هایی که قبلا" کوچکتر به نظرم می آمد  بسیار بزرگ و با اهمیت تر ازگذشته اند  مثل تولد ، سالگرد ازدواج، سالگرد ازدست دادن عزیزان ، سپندارمزگان و سال نو .. چون بهانه ای برای به یاد آوردن آنچه داریم و گاه آنچه نداریم می باشند.

به این نتیجه رسیدم که بزرگترین فایده ای که کار کردن می تواند داشته باشد رشد اجتماعی و کسب قابلیت است و  در کنار هر لذتی ، باید تلاشی باشد تا معنایی  داشته باشد .. سالی که گذشت تصمیم گرفتم منعطف تر باشم و بابت کنار آمدن با انسان های بسیار متفاوت  به خودم امتیاز دادم  . شبکه های  ارتباطی من، بخشی از دارایی من  است و خرسندم که  دوستانی که بسیار به من نزدیک اند چون درختان عمیق در زندگی ام ریشه دوانده اند

بسیارررررررررررررر سخت بود اما بالاخره به این نتیجه رسیدم که هرچه سحرخیزتر باشم فرصت بیشتری برای کارهایی که دوستشان دارم می ماند البته هنوز برایم به شدت دشواراست  ،  مطمئن شدم که نظم  به شدت کارها را ساده میکند  ،  از بین کارهای شخصی ام آنهایی در اولویت اند که به سلامتی جسم و روحم مربوط باشد و از بین اطرافیانم  اعضای خانواده ام و دوستانم اولویت اول برای هر کمکی دارند.

نگاهم به خانواده ام به شدت احترام آمیز تر شد به مادرم ، برادرم و  پدرم . هرچه بزرگتر می شوم بیشتر پی می برم که چه کارهای مهمی انجام داده اند ، از کوچکترین محبتی که اطرافیان و دوستان و خانواده ام به من کرده اند و می کنند بیش از پیش خوشحال می شوم و سعی میکنم خوشحالی ام را ابراز کنم و این درست است که  زندگی آنقدر فرصت به من نداده که محبت کردن را از امروز به فردا موکول کنم.

به شدت شادم از اینکه آرامش و امنیتی که در اعماق وجودم احساس می کنم را هیچ کس نمیتواند ازمن بگیرد

در بخش هایی از زندگی جبر را بیشتر احساس کردم و در بخش هایی اختیار را پررنگ تر از قبل دیدم اما در هر مشکلی سعی کردم اول از همه کوتاهی خودم  را بیابم وریشه یابی کنم

یادگرفتم که خواستن تنها فاکتور توانستن نیست ! در هر کاری  با نمره 18 خوشحال باشم برنده تر از آنم که برای 20 تلاش کنم و لحظه ای که به اختیار خود بد می گذرانم ، بازنده ام

قبل از گفتن هر حرف دو بار فکر می کنم  چون به تجربه دیدم سخنی که گفته شد مثل پرنده ای است که از قفس پریده و هرگز باز نمی گردد ، حتی با عذرخواهی!

بیش از پیش قدردان  عشقی که مادرم سال ها و یکطرفه به من هدیه داده شدم و امروز بصیرت او را از بزرگترین شانس های زندگی ام می دانم.

هستند انسان هایی که بسیار ساده میتوانند پلیدی کنند. و کلاه بردار شاخ و دم ندارد!!  D: سیاست های کثیف تکنیک هایی هستند که تنها با علم به آن ها  قابل شناخت هستند

به نظرم لطفی که بابت آن منتی باشد لطف فروخته شده است

یادگرفتم که به هر انتقادی دوبار فکر کنم و به تجربه آموختم انتقاد ها ، چه از روی دلسوزی چه از روی  اشتباه و حتی بخل میتواند نقطه شروع سازنده ترین تغییرات زندگی ام باشد.

یادگرفتم که به سادگی به هر کسی که به من دلبسته یا ادعا می کند که دلبسته است ، دل نبندم اما نگاه انسان ها  اغلب دروغ نمی گوید

مطمئن شدم که  ارزشمندترین چیز ها غیر مادی اند .

هر چه دقت می کنم می بینم با هر گام کوچکی که بر می دارم بخشی از زندگی ام را می سازم و احساس می کنم  زندگی چند سال گذشته بسیار بیشتر از سال های قبل به من یاد داد و بسیار مایلم که روند اخیر را ادامه دهم

 

 

 

 

 

 


نویسنده : پریسا ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٤/٢٧
تگ های این مطلب:روزنوشت