این جا کهنه شده است

خاک گرفته است

می خواهم در خانه جدید بنویسم

اگر دست نوشته های من را دنبال می کنید

برایم  پیامک یا ایمیل بفرستید

تا آدرس خانه جدیدم را بفرستم


نویسنده : پریسا ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٢/۱/٢۸
تگ های این مطلب:شرح حال


گاه به بازی کودکان در طبیعت که خیره می شوم خیال می کنم که کودک ها جزئی از طبیعت اند، که شاید هر چه بزرگتر می شوند نا خواسته از اصل خود دورتر می افتند، عمیقا" اعتقاد دارم  یک چیز هایی هست که با سرمان نمی فممیم (مثل دوست داشتن )  با تک تک سلول هایم میفهمم  که اصل من از همین طبیعت است ،از سنگ ها ،از شن های کف روزخانه ،از موسیقی آب ،از همین سوز سرمایی که تن ظریفمان را از آن می پوشانیم و قطعا" از همین  گل هایی که از کف کفش هایمان پاک می کنیم. حتی در تصویر ذهنی ام هم نمی یابم  چیز دیگر  بتواند آرامشی که با حضور نیم روزه درکوه  در من   چنین غوغایی به پا کند .

برای منی که موسیقی طبیعت  موهای تنم را راست می کند و ابهت  سنگ ها ، از تنم به من نزدیک تر است، گذراندن در طبیعت عین خوشبختی می شود.
میدانید امروز دانستم که وقتی من باشم و طبیعت برای من فرقی نمی کند که در کجا هستم ،اینکه باد به موهایم زیر روسری می خورد حقیقتا" اهمیتی ندارد، وقتی جاهایی بوده ام که باد به موهایم بدون روسری خورده، شب زیر باران قدم زده ام کنار دریا مست شده ام و تا حدی که  دلم خواسته آب جو خورده ام و واقعا" انقدر مسخ طبیعت نشده ام که این جا بازوهای باریک آفتاب را هنگامی که  ابر های باران زده را کنار می زنند تماشا کرده ام ، جایی خوشحالم که  همان بازوهای باریک میشوم ، خود خورشید می شوم اصلا" یک تکه پارچه  روی سرم چه اهمیتی دارد که بتواند خوشبختی را ازمن بگیرد.


نویسنده : پریسا ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٢/۱/٢٦
تگ های این مطلب:شرح حال


اگر می دانستم با یک تقدیم ناقابل انقدر خوشحال می شوی

از سال ها پیش تک به تک روز های زندگی ام را صحافی می کردم و به تو تقدیم  کردم

پایان نامه که چیز مهمی نیست

در برابر روز های عمری که تو به من هدیه کردی 


نویسنده : پریسا ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٢/۱/٢٥
تگ های این مطلب:شرح حال


آرامش غریبی دارم این روز ها

حسی به من می گوید

انقلابی در راه است

شاید از آن دگر دیسی هایی که یک بار در هر دهه برایم اتفاق می افتد

محتمل است نسخه ای جدید از پریسا در راه باشد...

پ. ن : باید بنویسم تا بفهمم دنیا در چه حال است.


نویسنده : پریسا ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٢/۱/٢۳
تگ های این مطلب:شرح حال



خیابان انقلاب ،

در چند ضلعی مختلف الاضلاع زندگی پرسه می زنم
بعد از چندین سال  حسی شبیه  به روز های نوجوانی ام در دلم ولوله برپا می کند
عصر هایی که تفریحم بعد از کلاس زبان ،  گم شدن در لا لو های میدان انقلاب بود و در دل جمعیت راه رفتن
ذهنی شلوغ تر از حالا داشتم ، ذهنی پر از  خاطرات و آموخته های مدرسه و حرف های مفت
شاید الآن هم همان قدر شلوغ باشد منتها کمتر ازحرف های دوزار و ده شی

 اما انگار همیشه همه چیز از حرف شروع می شود،
 از این حرف هایی که آدم را بیچاره می کند به خاک سیاه می نشاند و بعد  دود می شود  می رود  هوا انگار نه انگار روزی حرف مهمی بوده است
شاید هم همه چیز  از تنهایی شروع می شود، از فکر هایی که فقط  در تنهایی نشخوار می شوند
فکر های لعنتی ای که می تواند  تا ده سال تو را اسیر خود کند
فکر هایی که برای فرار از طعم گس تنهایی مدام در ذهنت تاب می خورد
و و قتی تنها نیستی اثری از آثارشان نیست

هوش و حواسم سر جایش نبود ساعت به ده و نیم رسید  و من هنوز در خیابان انقلاب مانده ام
فرصت اندک بود و پایان نامه کارشناسی ارشد باید چاپ می شد
روی چند ضلعی مختلف الاضلاع زندگی ام دیگر چیزی نمانده
به ضلع دوست داشتنی  و نا همگون دکتری ام
فقط   یک گام کوچک



نویسنده : پریسا ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٢/۱/٢٠
تگ های این مطلب:روز نوشت


گام بر می دارم در راه

نگاهم به آسمان نمناک و افق سبز دوخته شد
 قطره ظریف مهربانی بر پیشانی ام می نشیند
معلوم نیست از کجا ها گذشته است

تا به پیشانی  من رسیده

گام بر می دارم در راه
راه با من گام بر می دارد گویا
گم می شوم در خودم
در لحظه ی  این جا و اکنون
به خودم فکر می کنم
 فارغ از دغدغه های فردایم
به  آغوش سرد زمین که  از من می خواهد خودم را رها کنم
 و من که گاه حس می کنم  از تجربه کردن وهم دارم
صدای جیغ  خودم در سرم می پیچد و گم می شود

گام بر می دارم
احساس می کنم چیزی جایی درون من نیست
به  تک گوشه خالی ام فکر می کنم
و به گوشه هایی که پر اند
به  اینکه یاد گرفته ام در لحظه زندگی کنم
و به تویی که در کنار من گام برمی داری و از بودنت به شدت حس خوبی دارم
و شاید از هیچ کدام از این افکار پریشان من خبر نداشته باشی
بازوی مردانه ات را محکم می گیرم و به سوال هایت فکر می کنم
به خودم و چهار چوب هایم که دوستشان دارم
 و برای تو چراغ قرمز کسالت باری می نماید
به تو و ترس هایت
ترس از آسیب گریز ناپذیر جدایی
و اینکه فکر می کنی با سوال پرسیدن همه چیز را کشف خواهی کرد
مثل آسمان هایی که کشف می کنی
و منی که می خواهم بروم جلو تا ببینم چه می شود
که ایمان دارم زمان قدرتمند ترین شکننده تمام نقاب هاست
و اینکه نهایتا"  برای رسیدن راهی جز رفتن نیست
 
بعد از ظهر بارانی

17 فروردین 92
 


نویسنده : پریسا ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٢/۱/۱٩
تگ های این مطلب:ذهن نوشت



 

من تغییر کرده ام

استخوان ترکانده ام

کمی از بیشعوری ای که من و همه آدم ها تا پایان عمر با خود خواهیم برد ، کم کرده ام


نویسنده : پریسا ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/۱۱/۱٤
تگ های این مطلب:شرح حال


لحظه شماری می کنم برای روزی که آشتی ببینم

همه خوشحال و شاد باشند و همدیگر را در آغوش بکشند

برای خودم متاسفم که نمی توانم هیچ سهمی در بهبود این وضع داشته باشم

کلا" احساس نخودی بودن دارم این روز ها !


نویسنده : پریسا ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٩/۱٤


وقتی پل ها را شکستی

دوباره  جفت پا همه چیز را له کردی

راهی برای برگشت نیست

تو با همین دست هایت

تک به تک بند ها را بریده ای

دیگر بندی وجود ندارد

به دنبال چه می گردی؟؟


نویسنده : پریسا ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٩/۱۳


خسته ام

خسته از بی مسئولیتی اطرافیان

از خود خواهی و خود پرستی شان

از این که همه دنیایشان  نیاز های رده اول مازلو خودشان شده است

و آدم ها ابزار کسب منفعت شان

از چشم های بسته 

از این که درست زمانی که باتمام وجود برایشان تلاش می کنم متهم به دروغ می شوم!

از  به اتهام های وهم ناک بسته شدن !

از اینکه از من برای خوشحال بودن آن ها بجنگم ... اما آن ها خوشحالی من ناراحت شوند !!!! 

این روز ها آدم های خوبی اطراف من نیستند اما من خودم را نمی توانم تغییر دهم ، من از پلید بودن حتی برای انتقام بیزارم. خود خود من بسیار مهم ترم تا منافعم!

و من سکوت می کنم ! بدهی ساختن هم ابزار کثیفی  است برای تا ابد مسئولیت ها را فرا ا فکندن!

من به هیچ کدام از این ها جز او در این دنیا بدهی ندارم !


نویسنده : پریسا ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٩/۱٠


Je t'aime, je t'aime
Comme un fou comme un soldat
Comme une star de cinema


نویسنده : پریسا ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/۸/۱٧
تگ های این مطلب:روز نوشت


لازم می دونم از همیت تریبون اعلام کنم که نوشته هایی که اینجا می بینید

صرفا" نوشته است! می تونه هیچ ربطی به زندگی واقعی من نداشته باشه !!

 


نویسنده : پریسا ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/۸/۱٢
تگ های این مطلب:روز نوشت


محو لحظه هایی هستم که پنجه  در موهایم می ساییدی ، امن ترین جای دنیا آغوش تو بود ، نه زلزله ای نه جنگی ، هیچ چیز در دنیا وجود نداشت، دنیا بعدی از خلا بود که در رگ های من جاری می شد،  من بودم  تو بودی یک دنیا صلح و آرامش  ... لحظه های غریبی که اصلا" یادم نمی آید بود یا نبود.


نویسنده : پریسا ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٧/٢۸
تگ های این مطلب:ذهن نوشت



...

دلم  خوش است، به این کتاب های زبانی که کیلو کیلو با خودم به هر سو می کشانم ، به واژه های فرانسوی که با غلظت هر چه تمام تر تلفظ می کنم ، مسخره شدم، یک مسخره خوشحال پرازحس درد!

دلم را به چه خوش کنم، به آنی که نیستم ونشدم ، به اویی که تشنه یک جرعه نگاهش بودم ولی او تمام آن را به دیگری هدیه کرد،  به اینکه همه چیز تمام شدنی بود هم من می دانستم و هم او ، با این حال  نصیب من دریغ ،شد... می ترسم از اینکه عاشق نشوم صاحب امتیاز تمام سه نقطه هایم دیگر هیچ کس نشود

پ .ن : دو روز پس از ارسال این پست به این نتیجه رسیدم که اعلام کنم  یک نویسنده خیلی وقت ها خیالبافی می کنه ،بنابراین انقدر نصیحتم نکنید!


نویسنده : پریسا ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٧/٢۸
تگ های این مطلب:زمستان


احساس غریبی دارم،

آخرین باری که یادم می آید این حس را داشتم 14 سالگیم بود

سعی کردم بال و پر به آن بدهم

الآن هیچ از آن نمی دانم به زودی بیشتر کشف خوام کرد ...


نویسنده : پریسا ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٧/٢۳


آدم است دیگر

هر چه داشته باشد ، باز هم به نداشته هایش فکر می کند

وقتی همه چیز عالی بود ، من بودم بهترین دوستانم بودند

اویی که چون کوه استوار و چون خورشید بی دریغ همیشه پشت من بود حضور داشت

...

اما

او مثل همیشه نبود که دستانم را بفشرد و از ته دل بگوید تبریک می گویم

دلم آغوش مردانه اش را می خواست

اما مثل همیشه نبود

بغضی ته گلویم را فشرد

و از خودم در عجبم که  بعد از این بیست و دو سال چرا هنوز عادت نکرده ام


نویسنده : پریسا ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٧/۱
تگ های این مطلب:شرح حال


این روز ها

جرات می خواهد دل دادن و دل بستن

بی شک احساس تو را هم معامله می کنند

کسانی که همه چیز را معامله می کنند!


نویسنده : پریسا ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٦/۱٢
تگ های این مطلب:شرح حال


اینکه من و تو شبیه هم باشیم اهمیتی ندارد

اینکه در تعامل با هم چگونه باشیم مهم است

 


نویسنده : پریسا ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٦/٦


بعضی کار ها  انقدر سخت است که با خودم فکر می کنم اصلا" نشدنی است ، بعضی حرف ها را انقدر پیش خودم نگه می دارم که انگار زمین و آسمان روزی دگرگون خواهد شد و این حرف ها زدنی می شوند. دنیای وانفسایی است، برای متعادل بودن باید بسیار دانست، بسیار. دلگیر شدن هم مرحله پس از دانستن است. اما فرصت اندکی به او خواهم داد.


نویسنده : پریسا ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٦/۱
تگ های این مطلب:شرح حال


خشت خام نیستم که با تلنگری تغییر کنم، ستون های شخصیت ام سال های پیش شکل گرفتند و امروز استوارتر از آنند که می پنداری.


نویسنده : پریسا ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٥/٢٦
تگ های این مطلب:شرح حال