هرزگی شاخ و دم ندارد ، هرزه یعنی اویی که تو را آخرین عشق خود می داند و در کنار تو با خیال دیگری عشقبازی می کند
گاه فراموش می کنیم که هرزه تنها صفت دختر نیست صفت انسان است.
شکستن تصویر او در نظرت خیلی دردناک تر از شکستن خود او در نظرتوست
چرا؟
عشق در نگاه اول چیزی نیست جز اینکه از چهره و هیکلت خوشش اومده!
چند سال اخیر مجبور شده ام انقدر به مطالب متنوع و عجیب و غریب زیادی فکر کنم از مسایل اقتصادی و اجتماعی اخلاقی گرفته تا آکادمیک و هنری ... که یادگرفتم خوب بشنوم ، در مورد هر موضوعی نظر تندرو های هر دو طرف را بشنوم و تحلیل خودم را داشته باشم و از همه بیشتر اینکه خوب یادگرفته ام با موضوع های باز و بدون نتیجه گیری زیادی زندگی کنم .
احساس می کنم شنیدن نظرات راست و چپ با اوج احساسات مثلا"در خصوص عکس های عریان گلشیفته چه در ملامت و چه در تایید و هیچ نظری نداشتن هنری است ، مانند نمی دانمی که از سال ها پیش در مورد اعدام آیا مجازات درستی است یا نه داشتم و خوب یادگرفته ام که هر واقعیتی را با دیدگاه های متفاوت ببینم و ذهنیات خودم را ذخیره کنم بدون اینکه نتیجه ای مثل خوب است یا بد است بگیرم و نقطه ای انتهای آن بگذارم ،واقعا" خیلی از مسایل را ترجیح می دهم با دانش امروزم بی پاسخ بگذارم شاید روزی با موهای سپید براهین پخته تری داشته باشم .
ن .
نگاهی به زندگی ام انداختم همه چیز سر جایش بود خانه برق میز د و همسرم در اتاق هنوزخوابیده و من همه چیز را آماده کرده ام میز صبحانه و حتی فکر ناهار را هم کرده بودم ، دوباره فکر خانه لعنتی و دادگاهش در سرم آمد ، مطمئنم بعد از 5 سال حرص و جوش من و همسرم دادگاه هر طور که شده باید به نفع ما رای می داد ، سرمایه کمی در این ساخت و ساز نگذاشته بودیم ، باید به قاضی چند سکه ای بدهیم و همه چیز به نفع ما تمام شود ، با این فکر کمی به خودم تسکین دادم و فراموش کردم کل شب گذشته سه ساعت خوابیده بودم ...چند دقیقه بعد دوباره نگرانی به سراغم آمد و سعی کردم به خاطر آورم که من زن خیری هستم و بیش از ده زوج جوان را با هم آشنا کرده ام ده ها بار مراسم مذهبی گرفتم چهار بار مکه رفتم ... برنج را آبکش کردم و نشستم اما آرام نگرفتم ...یادم آمد همسرم که هزار و یک درد و مریضی دارد و سکته هم کرده قطعا" زود تر از من خواهد رفت اگر رفت نکند بچه های زن قبلیش ادعای ارث و میراث کنند..دوباره مرور کردم فکر همه جا راکرده ام هیچ کس از زندگی من حقی ندارد به جز من و هم جیز تحت کنترل من است.
یاد روزی افتادم که حج واجب رفتم و اینکه فقط دو نفر در این دنیا هستند که باید از آن ها حلالیت می گرفتم میدانم آن ها آن ها هم حقی داشتند که من ضایع کرده ام و به آن ها هم زنگ زدم...همسرم هنوز بیدار نشده بود که برنامه مسافرت دریایی ام را نهایی کردم .
سوار قایق شدیم دریا طوفانی بود اما چند سالی بندر عباس زندگی کرده بودم از این هواترسی نداشتم ، میانه راه رسیدیم و ناخدا پیام آورد که بنزین تمام شده و قایق راکد ماند ، آیه الکرسی می خواندیم ، ترس بر ما غلبه کرده بود دریا با تاریک شدن هوا مواج تر می شد و همه چیز سهمگین تر ، به تک پسرم فکر کردم که اگر من بروم چه خواهد کرد...موج آب وارد قایق شد بالا و بالااتر آمد چهل نفر بودیم اما نه دستمان به هیچ کجا میرسید و نه صدایمان .به ناگاه قایق به یک سو کج شد و آب اتاقک را فرا گرفت ..صدای جیغ در گوشم پیچید آب خوریم و آب خوردم وآب خوردم و..
به یک باره و ناباورانه تمام نگرانی هایش تمام شد و زندگی اش به پایان رسید.
یک روز کاری خیلی طولانی تر از یک روز غیرکاری است اما غالبا" یک روز غیر کاری مفید تر از یک روز کاری است
خدایا به من چشم هایی عطا بفرما که بتوانم بهترین مسیر زندگی ام را با آن دو چشم تشخیص دهم
پ . ن : این روز ها ی پایان سال نود شدیدا" ذهنم درگیر دوراهی ها یم است.
شیوا رو بعد از سال ها دیدم
قرار بود او دندانپزشک شود و من مهندس معمار
قرار بود او اقامت استرالیا بگیرد و من کانادا
یه شونه اش رو آورد جلو تا صورت دخترش سما نزدیک گونه من بشه
بوس کن خاله رو.
به شهر او سفر کردم
از لهجه آن شهر متنفر بودم به خاطر او
اویی که دیگر نبود اما تنفر من از آن لهجه یادگارش بود.
جسمش را به خاک سپردیم.
خدا رحمتش کناد.
زمستان 90
پ . ن: پس از بیست سال در آغوش پدرم تا صبح آرام خوابیدم بدون اینکه نگران چیزی باشم ،
پدر دوستت دارم.
فرصتی نیست ،
باید سریعتر خودم را پیداکنم
گاهی حافظه باید پاک شود تا آدم بتواند دوباره اشتباه کند.
عباس معروفی
امسال هم مثل هر سال از یک هفته قبل از شب یلدا مرتب تلفن می کرد می گفت پری دریایی یادت باشه منتظرتونم چشم به راهتونم یه وقت یادتون نره .
-چشم بابابزرگ قربون چشمات برم.
از در حیاط که وارد شدم پریدم توبغلش گم شدم عاشق جثه مردونه اش و ذلف برفی اش ام.
-بابایی شب یلدات مبارک
بفرمایید بابا جون قدم رو تخم چشمام گذاشتین.
از پله های درگاهی میرم پایین وارد حیاط میشم شمعدونی های کنار حیاط به صف لبخند میزنن به من. ، وای خدای من بوی خاک خیس دیوونم میکنه ، بابایی حیاط رو شسته باغچه رو آب داده، حوضش رو پر ازآب کرده کنار حوض میشینم به ماهی قرمز ها سلام میکنم
-بابا جان بیا ببین این توت ها امسال چه باری داده ، دو تا ظرف براتون چیدم گذاشتم اونجا ببرین با خودتون. اشاره می کنه به گوشه حیاط
پنچ شش تا سطل بزرگ میبینم
بابا دوتاشم برا خاله رویا ببر بچم نتونست بیاد امشب
-بابا انقدر امسال برکت داشت که گفتم همسایه ها هر کی دوست داره بیاد توت بچینه یه کم بارش سبک شه خمیده شده طفلی از سنگینی
- این چیه بابایی این جدیده؟!!!!
- اینو از وسط خیابون پیدا کردم میبینی پدر جان ! لامروت ها نهال سیب رو انداخته بودن گوشه خیابون ، این گیاه جون داره میفهمه پدر جان ،نامرد های روزگار! آوردم کاشتم طفلی رو ببین تو همین مدت چه همه سیب داده.
-پدر جون یادش بخیر اون موقع که معماری این خونه رو انجام میدادم شاگردی بابام رو می کردم اون روزا بابام گچبری های کاخ سعد آباد رو هم انجام میداد پدرم می گفت این درخت ها ریشه می دوونن قطور میشن کنار هم اذیت میشن تو یه باغچه نکارشون اما گوش نکردم جوون بودم و خام بودم .حالا که این دو تا درخت هم مثل خودم پیر شدن باباجون دوست دارن سایه اشون بزرگ و بزرگ تر برا همه بشه اما روزگار نگذاشته، بابا روزگار بین آدم ها خیلی فاصله انداخته .بابا جون بفرمایید تو سرده هوا...
پام میره روی یکی از توت هایی که از درخت رو زمین افتاده.از پله های ورودی میرم بالا
همون لحظه دو تا کبوتر از تو لونه ای که تو گودی دیوار درست کردن بال می کشن میرن -
بفرمایید داخل پدر جان، خیلی خوش اومدین ، خیلی صفا آوردین.
و همین یک روز کافی بود که من تا یک هفته شاد تر از همیشه باشم.
پ. ن: همه این لحظه ها را امسال و هر سال داشتم اگر پدر بزرگم را سال 81 به خاطر بیمار ریوی از دست نداده بودم.
کار هوشمندانه!!!
فاکتوری که باید در خودم تقویت کنم.
پ.ن: عاشق ارزیابی شدنم اونم از نوع 360 درجه اش
هزاران بار گوش می دهم و سیر نمی شوم
گوش های من چیزی جز توصیف لطیف و عمیقی از یک عشقبازی را نمی شنود
تو
به من گفتی تا که دل دریا کن،
بند گیسو وا کن
سایهها رویا با
بوی گلها
که بوی گل،
ناله مرغ شب
تشنگیها بر لب
پنجهها در گیسو،
عطر شببو
بزن غلطی اطلسیها را
برگ افرا در
باغ رویاها
بلبلی میخواند
سایهای میماند،
مست و تنها ...
نگاه تو شکوهی آه تو
هرم دستان تو
گرمی جان تو
با نفسها
به من گفتی تا که دل دریا کن،
بند گیسو وا کن ابر بارانزا شب، بوی دریا
به ساحلها، موج بیتابی را در قدمهای پا، در وصال رویا گردش ماهیها، بوسه ماه ...
Yesterday when I was young
The taste of life was sweet like rain upon my tongue,
I teased at life as if it were a foolish game
The way an evening breeze would tease a candle flame,
The thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned
I always built to last on weak and shifting sand,
I lived by night and shunned the naked light of day
And only now I see how the years have run away
Yesterday when I was young
There were so many songs that waited to be sung,
So many wild pleasures that lay in store for me
And so much pain my dazzled eyes refused to see,
I ran so fast that time and youth at last ran out and
I never stopped to think what life was all about,
And every conversation that I can recall
Concerned itself with me, and nothing else at all.
Yesterday the moon was blue
And every crazy day brought something new to do,
And I used my magic age as if it were a wand
And never saw the waste and emptiness beyond,
The game of love I played with arrogance and pride
And every flame I lit so quickly, quickly died
The friends I made all seemed, somehow, to drift away
And only I am left on stage to end the play.
Yesterday when I was young
There were so many songs that waited to be sung,
So many wild pleasures lay in store for me
And so much pain my dazzled eyes refused to see,
There are so many songs in me that won't be sung
Cause I feel the bitter taste of tears upon my tongue
And the time has come for me to pay for yesterday
When I was young
پ.ن.شدیدن حس نزدیکی با حال و هوای من دارد
اینجا روی زمین پذیرایی پاهام رو دراز کردم ، وگرمای لپ تاپ پاهام رو نوازش میده ، نور زرد آباژور سمت چپم و صدای جریق جریق شومینه داره خستگی روز رو نرم نرمک از تنم در میاره ،
احساس می کنم دیدن سایه سرم که سمت راستم رو زمین افتاده و حتی سایه چتری هام و بازوهای باریکم توی سارافون منو به خودم نزدیک تر میکنه
مامان شتاب زده سوییچش رو از رو میز بر می داره ، خداحافظی می کنه بره ولنجک پیاده روی ، نگهش می دارم ، از جام می پرم شال بافت آبی جدیدم رو می آرم با شال سفیدش عوض می کنم ، دیرش شده ، دوباره نمی ذارم بره ، می دوم سایه آبی آسمانی ام رو می آرم پشت پلک های نرمش می کشم ، لپش رو بوس میکنم در رو پشت سرش می بندم ... ذوباره در رو باز می کنم و چهره اش رو تو شال آبی تا آخرین لحظه پایین رفتن از پله تماشا می کنم .
بر می گردم کنار نور بی جون و زرد رنگ آباژور پذیرایی و لپ تاپم رو روی پاهام می ذارم.
نگاه کردم به سایت بی بی سی و عکس پایور رو دیدم سریع کلیک کردم ترسیدم نکنه اتفاقی براش افتاده باشه...
باز شد و چشمم به مضرابش افتاد و دیدم که دو سال پیش یعنی سال88 اونو از دست دادیم
یعنی من این دوسال چقدر از خودم دور شدم که حتی نفهمیدم فرامرز پایور از دنیا رفته و.... گذشت اما من مراسمش شرکت نکردم باورم نمیشه.
سریع سرچ کردم مجید کیانی..
و یک امتیاز مثبت برای خودم ! :)
.
نوشته شده در آخرین روز تعطیلات
هر چه به ذهنم می رسید انجام دادم تا شاید تحملم را بیشتر کنم یا سنگینی بار این روز هایم را کمرنگ کنم ، اما نشد، هایلایت جدید و لباس اسکی و باشگاه جدید و جدا شدن از فضاهای تکراری و ... هیچکدام جواب نداد مشکل ریشه ای تر از این حرف ها بود
مشکل از فراموشکار بودن خودم بود
تشکر می کنم از یادآوری به موقع همکار عزیزم
انگار فراموش کرده بودم همیشه و همیشه و برای به دست آوردن هر چیز کوچکی باید جنگید.
"خودت اگر نجنگی ، دنیا هرگز در پی این نیست که آیا تو به حقت میرسی یا نه؟"
برای تغییر دادن شرایط باید از خودم شروع کنم


نظرات () لینک مطلب